(2024)1404 تهران_ایران
وقتی به خانه رسیدم ساعت مچی چهار و بیست دقیقه را نشان می داد، لباس هایم را از تن خارج و به دنبال لباس مناسب کمد دیواری را زیر رو کردم، پیرهن مشکی ساده ای را انتخاب کردم که تا زیر زانویم بود و کمی استین داشت، کفش مشکی بدون پاشنه ام را هم به پا کردم...وقتی مقابل آینه ایستا
*****
فصل 5_ در جست و جوی درخت انار!
به دنبال نوید وارد دری که صوفیا از ان عبور کرده بود شدم،خدای من! تمام باغ یک طرف و این اتاق هم یک طرف! خود اتاق یک باغ بود... تقریبا در نزدیکی میانه ی دیواره ی روبروی در درخت سیبی رشد کرده بود و به اندازه ی بدن صوفیا گل هایی در پای درخت رشد کرده بودند انگا
چشم که باز کردم همه جا را تاریک می دیدم... آنقدر تاریک که هرچقدر هم به چشم هایم فشار می اوردم و ان ها را تا اخرین حد باز می کردم چیزی نمیدیدم، آنقدر تاریک که احساس می کردم تمام مدت چشم هایم را بسته ام....
بوی نا می امد ... بوب خاک و سنگ واب.. یک قدم برداشتم... چلپ... قدم بعد چلوپ...
همانطور که